تبليغاتX
...عشق یک مفهوم بی اماست

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : " تو را دوست دارم "

 

نه خطی نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : " تو را دوست دارم "

 

جهان یک دهان شد هماواز با ما :

" تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم "

" زنده یاد قیصر امین پور "

 

+ نوشته شده توسط ایرسا در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 20:2 |

من امیدی را در خود بارور ساخته ام

تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

 

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز از " بود " به " هست "

باز از خاموشی تا فریاد !

" فریدون مشیری " 

+ نوشته شده توسط ایرسا در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 19:28 |
خدایا :

 

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم  و

 مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چکونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط ایرسا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 3:0 |

دلتنگ می شم و

همراه تنهایی می رم

داغ دلم تازه میشه

زمزمه های خوندنم ، دغدغه های موندنم

با تو هم اندازه می شه

قد هزار تا حنجره تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم

نمیدونم ... نمیدونم ...

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا حنجره

 « طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه »

حالا که دلتنگی داره

رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نارفیق شدن

حالا که هی میخوان شب و روز

بهم دیگه دروغ بگن

ساعتا هم دقیق شدن

 « طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه »

+ نوشته شده توسط ایرسا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 14:54 |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم

     که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

     . دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را .

زمزمه های دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده توسط ایرسا در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:41 |

می دانم می آیی
به سرعت نور 
چون رود ، زلال و پر غرور
می دانم
همین حالا نیز
یا هر زمان که بخوانند تو را
چاره ساز نیازمندانی
 
از راه دور
می سازی برای آنان پل های عبور
با دریچه های
امید و سرور

می دانم می آیی ...

+ نوشته شده توسط ایرسا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 18:17 |

در آن هنگام میترا به او گفت :

درباره ی عشق با ما سخن بگو !

سر خود را بلند کرد و نگاه محبت آمیزی به مردم انداخت .

همگی ساکت شدند .

آنگاه با صدای بلند گفت :

هرگاه عشق به سوی شما اشاره کند ، از او پیروی کنید ، هرچند که راه هایش دشوار و پرنشیب باشد .

اگر شما را با بال هایش در آغوش بگیرد ، از او پیروی کنید ، هرچند شمشیری که در میان پرهایش نهفته است بر شما زخم وارد سازد .

اگر عشق با شما سخن گوید ، او را باور کنید ، هرچند صدایش رویاهایتان را آشفته سازد .

و مانند باد شمالی که بوستان را بر آشوبد

زیرا هرگاه عشق به شما رهایی بخشد ، به صلیبتان می کشد .

و همان دم که شما را رشد دهد شاخه ای خشکتان را هرس می کند .

و همان دم که به سوی بلندترین درخت زندگی تان می خزد و شاخه ای لرزان نازکش را در برابر خورشید در آغوش می گیرد ،

به ریشه های چسبنده در خاک نیز می خزد و آن را در آرامش شب به اهتزاز در می آورد .

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده توسط ایرسا در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 22:45 |

زندگی  شاید خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

!!! زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصله رخوتناک دو هماغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد

« و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید : « صبح به خیر

 «  فروغ فرخزاد »   

+ نوشته شده توسط ایرسا در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 13:53 |

دوست دارم خنده هایت را ، نفس های رهایت را

آسمان روشنت را ، صبحهای باصفایت را

 

برج سخت شهر را با گامهایم فتح می کردم

می سپردی گر به من ، مثل کلیدی دستهایت را

 

می توانستیم با هم آسمان را بلرزانیم

پس چرا کشتی تو هم مانند من ، بغض رسایت را ؟

 

تو همینی : سرکش و مغرور : شاید موج ، شاید کوه

در هیاهوی سکوت خویش ، می پیچی صدایت را

 

عشق چیزی نیست جز بارانی از غم ، پشت یک لبخند

تا که هرکس ، آفتابی حس کند ، حال و هوایت را

 

اعتمادی نیست هرگز خاک را ، یک روز می بینی

باد هم گم می کند بر ماسه و شن ، رد پایت را

 

آسمان پیوسته ، دریا جاری ،اما سهم انسان ؟ آه...!

در نهایت عاشقی کردن ، رها کن بی نهایت را

 

آمدن ، عاشق شدن ، رفتن ، به یک افسانه پیوستن !

چیست جز این سرنوشتی ، ابتدا و انتهایت را ؟

+ نوشته شده توسط ایرسا در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 2:6 |

پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم

دليري ده

تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دکتر علی شریعتی

روحش شاد و یادش گرامی باد .

+ نوشته شده توسط ایرسا در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 11:37 |