تبليغاتX
...عشق یک مفهوم بی اماست
آشناسوز چهارشنبه هجدهم آذر 1388 23:36

چرا پنهان کنم ؟ ... عشق است و پیداست

درین آشفته اندوه نگاهم .

تو را می خواهم - ای چشم فسونبار ! -

که می سوزی نهان از دیرگاهم .

 

چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟

زبان بگشا که می لرزد امیدم !

نگاه بی قرارم بر لب توست

که می بخشی به شادیها نویدم ! ...

 

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز .

چراغی در شب تارم برافروز !

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشناسوز ! ...

 

" ه . ا . سايه "

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

حرف آخر چهارشنبه چهارم آذر 1388 23:46

هزار خواهش و آيا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چراي بي زيرا

 

هزار بود و نبود

هزار شايد و بايد

هزار باد و مباد

 

هزار كار نكرده

هزار كاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بو ك و مگر

هزار حرف نگفته

هزار راه نرفته

هزار بار هميشه

هزار بار هنوز  ....

 

مگر تو اي همه هرگز !

مگر تو اي همه هيچ !

مگر تو نقطه ي پايان

بر اين هزار خط نا تمام بگذاري !

 

مگر تو اي دم آخر

در اين ميانه تو

               سنگ تمام بگذاري !

"زنده ياد قيصر امين پور"

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

" عهد آدم " شنبه شانزدهم آبان 1388 20:2

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : " تو را دوست دارم "

 

نه خطی نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم : " تو را دوست دارم "

 

جهان یک دهان شد هماواز با ما :

" تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم "

" زنده یاد قیصر امین پور "

 

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

امید ... پنجشنبه سی ام مهر 1388 19:28

من امیدی را در خود بارور ساخته ام

تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

 

راه خواهم افتاد

باز از ریشه به برگ

باز از " بود " به " هست "

باز از خاموشی تا فریاد !

" فریدون مشیری " 

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

نیایش سه شنبه هفدهم شهریور 1388 3:0
خدایا :

 

به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم  و

 مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چکونه مردن را خود خواهم آموخت.

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

طلوع ... سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 14:54

دلتنگ می شم و

همراه تنهایی می رم

داغ دلم تازه میشه

زمزمه های خوندنم ، دغدغه های موندنم

با تو هم اندازه می شه

قد هزار تا حنجره تنهایی آواز می خونم

دارم با کی حرف می زنم

نمیدونم ... نمیدونم ...

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش می تونستم بخونم قد هزار تا حنجره

 « طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه »

حالا که دلتنگی داره

رفیق تنهاییم میشه

کوچه ها نارفیق شدن

حالا که هی میخوان شب و روز

بهم دیگه دروغ بگن

ساعتا هم دقیق شدن

 « طلوع من وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه »

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

سوتک جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 0:41

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم

     که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

     . دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را .

زمزمه های دکتر علی شریعتی 

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

می دانم می آیی .... پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 18:17

می دانم می آیی
به سرعت نور 
چون رود ، زلال و پر غرور
می دانم
همین حالا نیز
یا هر زمان که بخوانند تو را
چاره ساز نیازمندانی
 
از راه دور
می سازی برای آنان پل های عبور
با دریچه های
امید و سرور

می دانم می آیی ...

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

عشق .... پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 22:45

در آن هنگام میترا به او گفت :

درباره ی عشق با ما سخن بگو !

سر خود را بلند کرد و نگاه محبت آمیزی به مردم انداخت .

همگی ساکت شدند .

آنگاه با صدای بلند گفت :

هرگاه عشق به سوی شما اشاره کند ، از او پیروی کنید ، هرچند که راه هایش دشوار و پرنشیب باشد .

اگر شما را با بال هایش در آغوش بگیرد ، از او پیروی کنید ، هرچند شمشیری که در میان پرهایش نهفته است بر شما زخم وارد سازد .

اگر عشق با شما سخن گوید ، او را باور کنید ، هرچند صدایش رویاهایتان را آشفته سازد .

و مانند باد شمالی که بوستان را بر آشوبد

زیرا هرگاه عشق به شما رهایی بخشد ، به صلیبتان می کشد .

و همان دم که شما را رشد دهد شاخه ای خشکتان را هرس می کند .

و همان دم که به سوی بلندترین درخت زندگی تان می خزد و شاخه ای لرزان نازکش را در برابر خورشید در آغوش می گیرد ،

به ریشه های چسبنده در خاک نیز می خزد و آن را در آرامش شب به اهتزاز در می آورد .

جبران خلیل جبران

 

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |

زندگی شاید .... شنبه بیست و هشتم دی 1387 13:53

زندگی  شاید خیابان درازی است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

!!! زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصله رخوتناک دو هماغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد

« و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید : « صبح به خیر

 «  فروغ فرخزاد »   

نوشته شده توسط ایرسا   | لینک ثابت |